تاریخ انتشار : دوشنبه 17 فروردین 1405 - 22:10
کد خبر : 863

روایتی از شهدای جنگ رمضان بندرکنگ

روایتی از حمله آمریکا و اسرائیل جنایتکار به بندرکنگ

روایتی از حمله آمریکا و اسرائیل جنایتکار به بندرکنگ

  ساعت حدود هفت و پنج دقیقه شب بود. نشسته بودم روی تخت. داشتم پیام گروه‌هایم را در ایتا می‌خواندم و جواب می‌دادم. روز دومی بود که دیوان فخرالدین عراقی را در گروه شعرخوانی شروع کرده بودیم. عراقی با صدای یکی از اعضای گروه داشت غزل چهارمش را می‌خواند: «ز اندوه فراقش بر دل من

 

ساعت حدود هفت و پنج دقیقه شب بود. نشسته بودم روی تخت. داشتم پیام گروه‌هایم را در ایتا می‌خواندم و جواب می‌دادم. روز دومی بود که دیوان فخرالدین عراقی را در گروه شعرخوانی شروع کرده بودیم. عراقی با صدای یکی از اعضای گروه داشت غزل چهارمش را می‌خواند:

«ز اندوه فراقش بر دل من

رسد هر لحظه تیماری دریغا»

 

ناگهان صدای خیلی بلندی آمد. نزدیک‌ترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم. یا حسینی گفتم و از اتاق رفتم بیرون. نگران و آشفته پرسیدم: «یعنی کجا رو زدن؟!» داداشم رفت بالای پشت‌بام و برگشت. دود پخش شده بود توی آسمان بندرکُنگ. گفت: «به نظر میاد سمت فلکهٔ «برکه سنگی» رو زدن. دود از اون طرف داره میاد» برکه سنگی محل تجمع شبانهٔ ماست. بعد اضافه کردم: «نکنه مدرسه رو زدن» مدارس متوسطه اول و دوم دخترانه کُنگ روبه‌روی همین فلکه است. ولی باز هم حدس و گمان اولیه بود. چند دقیقه بعد خبرگزاری‌های شهری محل حمله هوایی را اعلام کردند. روبه‌روی پمب بنزین و مسیر خیابان اصلی را زده بودند. چند صد متر بالاتر از فلکه. سر آن یکی خیابان.

 

خبر شهید و زخمی داشتن پخش شد. هفت شهید داده بودیم و حدود بیست زخمی. شب در نگاهم تیره‌تر شد. اسامی شهدا و سنشان را که اعلام کردند؛ غم درون دلم موج برداشت. مجتبی حلاف‌زاده ۱۴ ساله. یاسر میمنی ۱۶ ساله و… . شهدا همه جوان و نوجوان بودند. بندر کوچک و عزیزمان به یک‌باره عزادار هفت عزیز شد. فراقی که عراقی از آن می‌گفت به شکل دیگری افتاد به جان بندر. حالا دل تمام مادران بندری نیاز به تیمار پیدا کرده. دل تمام اهالی بندر. بیشتر از این نتوانستم مقاومت کنم. نشستم به اشک ریختن برای پرپرشده‌های بندرمان.

 

فکر و نگرانی نمی‌گذاشت بخوابم. می‌ترسیدم شهدا بیشتر شوند. مدام خبرگزاری‌ها را نگاه می‌کردم. تا اینکه بلاخره چشم‌هایم گرم شد و خوابم برد. برای نماز که بیدار شدم از وسط یک رویای قشنگ برگشتم به این دنیا. رهبر شهید آمده بودند به خوابم. با جمعیت زیادی روبه‌رویشان نشسته بودیم. نشسته بودند برایمان سخنرانی می‌کردند و راه و چاه را ترسیم می‌کردند. با دیدنشان و شنیدن حرف‌هایشان دلم آرام‌تر شد. مضمون حرف‌هایشان این بود:

مقاومت کنید و ادامه بدید

 

روایتی از : هاجر شهابی

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.